بالاخره تلاشت نتیجه داد
مامانی امروز در 5 امین روز 5 ماهگیت تونستی یه غلت کامل بزنی. تا امروز همش دستت زیر دلت جا می موند و عصبانی می شدی از اینکه نمیتونی دستت رو در بیاری ولی امروز صبح با مهارت خاصی و بعد از کلی تلاش دستت رو در اووردی و دو دستی روی شکم خوابیدی.
هر روز که می گذره دارم بیشتر عاشقت می شم و بزرگ شدنت رو با تمام وجود احساس می کنم. نمی دونی وقتی صبح ها با شنیدن صدات از خواب بیدار می شم و می یام تو اتاقت و می بینم همه تختت رو بهم ریختی ، عروسک هاتو جا به جا کردی، پاهات رو گرفتی بالا و هی می کوبی به میله های تختت چقدر از ته دل ذوق می زنم.
وقتی ازت دور می شم بهانه می گیری و نق می زني، فکر می کنی می خوام تنهات بگذارم ولی به محض اینکه از حضورم مطمئن می شی می خندی و این لبخندت رو با یه دنیا عوض نمی کنم نفسم.
مامانی نمی دونی چه حس خوبیه که می بینم وجود من و تو به هم وصل شده، اینکه می بینم با دیدنم اروم می گیری ،باورت نمی شه چقدر از این احساس خوشحالم و احساس غرور می کنم.


بالاخره تلاشت نتیجه داد
